|
||
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
narges
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
لینک دوستان
ستاره مشرقی
پاييز
دلتنگيها
کلبه عشق
سالهاي سبز عاشقي
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
حکمت خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود .خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی .
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦ - nargesيک email از طرف خدا ...
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چندکلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛ اماتو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي بامن حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي... از طرف...دوست و دوستدارت:خدا
دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من
شايد خدا :
به من نگفته بودي چه شد، خودم فهميدم !
مي دانم هراز گاهي دلهاتان تنگ مي شود، همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است آنقدر تنگ مي شود که حتي يادت مي رود من آنجايم. دلتنگيهايت را از خودت بپرس.
نگران هيچ چيز نباش!
هنوز من هستم، هنوز خدايت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمي خواهم تو همان باشي!
نگران شکستن دلت نباش!
شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند، اما جنسش عوض نمي شود ....
چون من شکست ناپذير هستم ....
چون مرا داري ....
چون هر وقت گريه ميکني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ....
چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافتي ....
چون هر گاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيدم.
درست است مرا فراموش کردي، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!
دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...مي خواهم شاد باشي ...
اين را من مي خواهم ...تو هم مي تواني اين را بخواهي.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم )
... و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ....
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد .
شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي؟؟؟؟ من هم دل به دلت بيدارم!
فقط کافيست خوب گوش بسپاري!
پروردگارت ....
با عشق !!!
جاي پا
شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد.او ديد که در عالم رويا پابه پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زندو در همان حال در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي شودو آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي مي کرده است.
بنابراين با ناراحتي به به خدا که کنارش راه مي رفت گفت:
پروردگارا... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست داشته باشد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يک نفر است، چرا مرا در لحظاتي که به تو احتياج داشتم تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت:
بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام.
زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني.
کسی نیست که جام شراب تو را رد کند
اگر بخندی دنیا به تو می خندد
و اگر گریه کنی تنها خواهی گریست
آواز بخوان تپه ها به تو پاسخ خواهند داد
آه بکش در هوا محو خواهد شد
انعکاس ها به صدای شادمانی محدود می شوند
اما از صدای غوغاها پا پس می کشند
شادی کن مردم به سوی تو جذب می شوند
اندوهگین باش بر می گردند و می روند
آنان شادی کامل و تمام عیار تو را می طلبند
اما به غم و اندوه تو نیازی ندارند
خوشحال باش دوستان زیادی گرد می آوری
غمگین باش همه را از دست خواهی داد
کسی نیست که جام شراب تو را رد کند
اما صفرای زندگی را تنها باید بنوشی.
ویلکاکس پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ - narges
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است
دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :
- چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهی ما نيز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم. چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم. خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی . هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
زندگی چیست؟
زندگی تکرار تفکر در حلقه ی حیات است.
زندگی معمای وجود در تفکر بشر است.
زندگی ازمایشگاه صبر برای موجود کم طاقت است.
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است.
زندگی خالی است ان را پر کن.
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است ان را حل کن.
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با ان دریانوردی کن.
زندگی یک سوال است ان را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن.
زندگی دعاست ان را مرتب بخوان
پرواز
A small crack appeared On a cocoon.
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.
A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن
از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.
Then the butterfly stopped striving .
It seemed that she was exhausted and couidnot go on trying.
آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد
كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به
تلاشش ادامه دهد.
The man decided to help the poor creature.
He widened the crack by scissors.
The butterfly came out of cocoon easily, but her body was
Tiny and her wings were wrinkled.
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند
و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد،
اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.
The man continued watching the butterfly.
He expected to see her wings become her body.
But it did not happen!
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود
و از جثه ي او محافظت كند.
اما چنين نشد!
As a matter of fact,the butterfly to crawl on
The ground for the rest of her life,
For she could never fly.
در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد
و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
The kind man did not realize that God had arranged the limitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out of it,
so that a certain fluid could be discharged from her
body to enable her to fly afterward.
آن شخص مهربان نفهميد كه
محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز
آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،
تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.
Sometimes struggling is the only thing we need to do .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
If God had provided us with n easy life to live without any difficulties,
Then we become strong,and could not fly.
اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،
فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
I asked for strength,and He provided me
with enough difficulties
To become strong.
I asked for knowledge and He provided me
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.
I asked for prosperity and promotion,
and He provided me with ability
to think and hands to work.
I asked for bravery ,nd He provided
Me with abstacles to overcome.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من
قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،
تا آنها را از ميان بردارم.
I asked for motivation,and He showed me eople who needed help.
I asked for love and He provided me with opportunity
To give love to others.
من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.
I did not get what I wanted…..
But
I was provided with what I needed.
«من به آنچه خواستم نرسيدم...
اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»
Donot worry,fight
With difficulties and be sure
That you can prevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كن
و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥ - nargesتوبیخ هفتگانه
روحم را هفت مرتبه توبیخ کردم! مرتبه اول:هنگامی که می خواستم با استثمار فردی ضعیف،خود را خشنود کنم. مرتبه دوم:هنگامی که در برابر افراد ناتوان،تظاهر به ناتوانی کردم . مرتبه سوم:هنگامی که در لحظات گزینش،آن را که آسان تربود،برگزیدم. مرتبه چهارم:هنگامی که اشتباه کردم و خودم را با اشتباهات دیگران تسلی دادم. مرتبه پنجم:هنگامی که به دلیل ترس،سر به راه بودم.در حالی که ادعای صبر و شکیبایی داشتم. مرتبه ششم:هنگامی که جامه ام را برای آن که به لجنزارهای زندگی آلوده نشود،بالا زدم. مرتبه هفتم:هنگامی که در مقابل خداوند به نیایش ایسستادم و تصور داشتم که زاهدی،سرگرم نیایش است.
عشق خدا
گفتم يارب: خسته دنيا شدم
گفت: صبور باش
گفتم يارب: من اين قفسو نمي خوام
گفت: مگر نمي خواي عاشق باشي
گفتم يارب: قفس كجا، عشق كجا
گفت: درس عشق است اين دنيا
گفت: وقتي عاشق واقعي شدي بيا
گفتم يارب : با دل بيقرار چكنم
گفت: اول قدم عشق صبوري، صبوري
گفتم يارب: عشق زميني نمي خوام، تورو مي خوام
گفت: اول قدم عشق، عشق زمينيست
گفتم يارب: دنيا خيلي آلوده شده، آدمها سنگي شدن
گفت: تو برو من هنوز اميدوارم
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥ - narges


